پادکست
شنیدن مقاله راحتترین راه مطالعه آن است 🙂
مقدمه
اولین باری که تریلر فیلم را سالها پیش دیدم، بهخاطر شباهت بصریاش با فیلم inside out
انتظار اثری دلنشین داشتم. خوشبختانه امشب به اتفاق رفیق صمیمی خودم فاطمه وصال موفق به دیدنش شدم.
یکی از نقاط قوت دیزنی پیشرفت محسوس فنی در هر اثرش است و از همان اول تکنیک فنی انیمیشن، جلوههای بصری و ترکیب رنگها میخکوبم کرد. انگار وقتی میخواهید در مورد زندگی، داستانی خلق کنید نیاز به رنگهای زیادی دارید.
در ابتدا به نظر میرسد که ایده داستان خیلی ابتدایی است؛ «عناصر حیات». شاید از خودتان بپرسید اصلا چطور ممکن است با چند عنصری که حیات را بهوجود آوردهاند فیلم ساخت؟ مگر میشود به این زیبایی مفاهیم عمیقی همچون احساس، همدردی، حمایت، عشق، خشم، سردرگمی، اعتماد، فداکاری و در نهایت زندگی را با عناصری که حیات را خلق کردهاند به تصویر کشید؟
جواب این است. بله، دیزنی در این فیلم هم مانند فیلمهای دیگر از این مجموعه با ابتداییترین عناصر حیات، فلسفه ژرف زندگی را به تصویر میکشد.
داستان فیلم
اگر فیلم را ندیدهاید لطفا قبل از خواندن ادامه این متن، فیلم را تماشا کنید.
احساس گم شدن در زندگی از آن حسهایی است که با درد بسیاری همراه است. دردی بی پایان! آن زمان است که انگار شادی از زندگی رخت برمیبندد و زنده بودن معنایش را برایمان از دست میدهد.
در این مواقع بهناچار دنبال پرت کردن حواسمان و همان شادیهای موقتی میگردیم. آن وقت است که با چیزهایی خودمان را تسکین میدهیم. عدهای هم این گم شدن را طاقت نمیآورند و انتخابشان زنده نبودن یا حتی خودکشی است.
فیلم بنیادین یا (Elemental) زندگی و تقلای زندگی کردن را نشان میدهد. عناصر ناخواستهای که پا به حیات گذاشتهاند و هر کدام با ویژگیهای منحصر به فرد خود برای شکلگیری زندگی و ادامه حیات تلاش میکنند. عناصری که استعاره جالبی از شخصیت انسانها هستند.
Elemental روایت زندگی است. آن زمان که به آرامش رسیدن بعد از بازنشستگی را تجربه میکنیم. وقتی که میخواهیم مهمانی برگزار کنیم، دوستان خود را جمع کنیم و به آنها بگوییم؛ من زندگیام را کردم، حالا نوبت نسل بعد از من است.
زندگی خیلی ساده است، از فرزند خود میپرسی دوست داری بزرگ شدی چکاره شوی؟ او هم پاسخ میدهد: دوست دارم مثل تو باشم پدر. مغازه آتیشفروشی داشته باشم و راه آبا و اجدادیمان را ادامه دهم و یاد آنها را گرامی بدارم.
اینجاست که لبخند رضایت بر صورتت مینشیند. با خودت میگویی زندگی خیلی ساده است و انگار همهچیز بر وفق مراد است.
اما با تعویض فصلها با بزرگتر شدن، مناسبات تغییر میکند. دیگر هیچ چیز شبیه گذشته نیست.
زمان
زمان باعث تغییر ماهیت عناصر میشود! با گذر زمان رفته رفته آتش به خاکستر تبدیل میشود، آب، بخار میشود، ابر میبارد و خاک جنگل و درخت از بین میرود. در واقع زمان، قاتل همان سادگی زندگی است.
اما نه، قاتل واژه منفی برای بیان این حالت است. من میگویم زمان چرخ و فلک است و با چرخشش باعث تغییر میشود اما زندگی را از بین نمی برد.
اینجا با معنی پنهان شده در روح فیلم Elemental آشنا میشویم. انسان را با عناصری جاودانه مقایسه میکند و چرخه حیات و زندگی و زمان را نشانمان میدهد.
فیلم سعی دارد به مخاطب بگوید درست است زمان علیه ماست و باعث تغییر ماهیت ما میشود اما همین مفهوم است که زندگی را بهوجود آورده؛ تغییر، عنصر جدانشدی حیات است. پس میشود نتیجه گرفت وجود زندگی وابسته به تغییر است.
فیلم با کلیشه علاقه بین دو شخصیت متفاوت ادامه پیدا میکند آب (وید) و آتش (امبر).
طبیعتا نگرش عقلانی ما میگوید که آب و آتش میتوانند حیات را به وجود بیاورند ولی در قامت دوانسان نمیتوانند با هم زندگی کنند.
به چالش کشیدن تفکرات سنتی
تفکرات غالب انسانها این است که باید برای پیوند و ازدواج هر دو شخص باید همنوع باشند اما درک ما از حیات اطرافمان همیشه این را اثبات نمیکند.
فیلم با کمک گرفتن از داستان و کارگردانی خوب، نقض این کلیشه را به زیبایی هرچه تمامتر برای تماشاگر به تصویر میکشد. گویی میخواهد به ما بگوید اتفاقا برای زندگی کردن باید متفاوت بود.
زندگی اعتماد به یک آدم درست و ریسک کردن برای دیدن گل ویویستریاست؛ همان گلی که آتش (امبر) توانست آن را ببیند. او همیشه آرزوی دیدنش را داشت و بنا به شرایط موفق به دیدنش نشد این با اعتماد به آدم درست به وجود آمد، اینکه ما وقتی به آدم درستی اعتماد میکنیم آن شخص میتواند نگرش ما را به جهان اطرافمان و زندگی تغییر دهد.
پرده پایانی
در تمام تقلاها و بالا و پایینهای زندگی
تمام خواستنها و نخواستنها
تمام بغضها و گریهها و عصبانیتها
تمام شکها و تردیدها
چیست که برایمان رهاییبخش باشد و نجاتمان دهد؟
فداکاری.
جایی که آب و آتش در محفظهای که راه خروجی نیست گیر میافتند. آنجاست که عیار همهچیز مشخص میشود. گویی که خودخواهی و فداکاری، دو روی سکه هستند.
در فیلم عاشق (آب یا همان وید) نه فقط برای نجات معشوق (آتیش یا همان امبر) بلکه میراث معشوق، جان خودش را فدا میکند و ناپدید میشود.
اما دست نگه دارید ما در مورد عناصر صحبت میکنیم آبی که در فضای بسته تبخیر شود از بین نمیرود بلکه به رطوبت جذب لایههای محیط میشود. چه چیزی آن را میتواند به حیات برگرداند؟
احساسات، بله احساسات آب که خودش کنایه از حافظه آب و شیرینی و تلخیهای زندگی است با شنیدن خاطرات تلخ و شیرین ذره ذره جمع میشود و دوباره به حیات ادامه میدهد،
اما این بار ثابت شده به خود، معشوق و میراثدارانش.
سکانش آخر پرده پایانی
در آخرین سکانس پرده پایانی، جایی که فیلم شروع شد و پدر آتش (برنی پدر امبر) به او تعظیم «باکسو» که بالاترین شکل احترام است را نشان نداد. دختر به پدر تعظیم باکسو میکند و پدر هم متقابلا همین تعظیم را انجام میدهد، برای چند لحظه فیلم ما را با یک کادر که در یک سو دختر و در سویی پدر تعظیم کرده است، تنها میگذارد.
این لحظهای است که پدر به مقصد و آرامش میرسد، حالا شروعی است برای دختر. آتش پدر (برنی) جایی به آرامش رسید که کاری را که پدر خودش باوجود عشق و علاقهای که به فرزندش داشت رو در حق پسر خودش نتونست انجام بده.
درنهایت فیلم به پایان میرسد اما همینجاست که زندگی شروع میشود.
نکات جذاب فیلم
زمانی که آتش پدر با گذر زمان قدرتش کمتر و کمتر و دوده از آن بلند میشد؛ زمانی که دست عزیزانش را میگرفت یا بر اثر نزدیک شدن به موفقیتی که خودش باور داشت دوباره پر از حرارت و قدرت میشد. چه تعبیر زیبا و عمیقی این لحظات فیلم برایم داشت.
تشویق آب در استادیوم برای متحد کردن حیات یکی دیگر از نکات زیبایی بود که خاطر نشان میکرد هر عنصری نقشی را برای حیات بازی میکند. مثلا آب تمام طبیعت را با خودش همراه میکند.

